خدا بود و دیگر هیچ نبود شهید دکتر مصطفی چمران اشاره متنی كه در زير می خوانيد، وصيتنامه ای از سردار رشيد اسلام، شهيد دكتر مصطفی چمران است كه خطاب به امام موسی صدر نگاشته شده است. اين وصيتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظيم گرديد يعنی در سياه ترين روزهای جنگ داخلی لبنان، كه از يكسو نيروهای فلسطينی و احزاب چپ لبنان با سوريه درگير شده بودند؛ و از سوی ديگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژيستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنين روزهايی كه از آنها به عنوان دومين دوره جنگ داخلی نام برده می شود، امام صدر به دكتر چمران مأموريت داد تا برای سازماندهی مقاومت شيعيان، راهی شهرك نبعه گردد. و اين وصيتنامه قبل از عزيمت تنظيم گرديد. اما سير اين وصيتنامه خود داستانی دارد كه اينك بدان می پردازيم: ادامه مطلب ... «... خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي سوزد، قلبم مي جوشد، احساسم شعله مي كشد و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مي زند. خدايا! تو مرا اشك كردي كه همچون باران بر نمكزار قلب انسان ببارم. تو مرا درد و غم كردي تا همنشين محرومان و دلشكستگان باشم. گزارشم را با فرازي از نيايشهاي عارفانه شهيد بزرگ دكتر مصطفي چمران شروع مي كنم تا با عمق ارتباط عرفاني اش با حضرت حق بيشتر آشنا شويم.
ادامه مطلب ... ویژه نامه ای که در ادامه مطلب لینک آن را مشاهده خواهید کرد تلاشی است در جهت شناساندن هر چه بیشتر شهید چمران به دوستداران آن نابغه ی علم و عرفان ودیگر علاقه مندان فرهنگ ایثار و شهادت. این ویژه نامه شامل بخش های متفاوتی است از جمله: مقالات خاطرات گفتگو آثار به جامانده نیایش کتابخانه آلبوم تصاویر ادامه مطلب ... ١٣١١ تولد در شهر (( قم )) ١٣١٢ مهاجرت به تهران ١٣١٨ شروع تحصيل در دبستان (( انتصاريه )) ١٣٢٤ ورود به دبيرستان (( دارالفنون )) ١٣٢٩ ادامه تحصيل در دبيرستان البرز ١٣٣٢ ورود به دانشگاه تهران ، دانشكده فنى ، رشته الكترومكانيك ١٣٣٦ اتمام تحصيلات تدريس در دانشكده فنى ، دانشگاه تهران ١٣٣٧ اعزام به آمريكا با استفاده از بورس تحصيلى شاگردان ممتاز آغاز تحصيلات فوق ليسانس ، دانشگاه تگزاس ادامه مطلب ... معركه شرف و افتخار
ادامه مطلب ... خدایا میدانی که تار پود وجودم با مهر تو سرشته شده است واز لحظه ای که به دنیا آمده ام نام ترا در گوشم خوانده اند ویاد تو را بر قلبم گره زده اند " هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد "تو او را خراب کردی. خدایا به هر که وبه هر چه دل بستم تو دلم را شکستی " عشق هر کسی را بدل گرفتم تو قرار از من گرفتی هر کجا خواستم دل مضطرب ودردمندم را آرامش دهم در سایه امیدی وبه خاطر آرزویی"برای دلم امنیتی بوجود آورم تو یکباره همه را بر هم زدی ودر طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم وهیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی وامنیتی در دل خود احساس نکنم ... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم وبه جز تو آرزویی نداشته باشم وجز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو آرامش وامنیت احساس نکنم ادامه مطلب ... 1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟ 2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق. 3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری. 4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت. مصطفی به روایت غاده - 3 آن شب وقتی رسیدم خانه، پدر ومادرم داشتند تلویزیون نگاه میکردند. تلویزیون را خاموش کردم و بدون آنکه از قبل فکرش را کرده باشم گفتم: بابا! من از بچگی تا حالا که بیست و پنج شش سالم است هیچ وقت شما را ناراحت نکردهام، اذیت نکردهام، ولی برای اولین بار میخواهم از اطاعت شما بیایم بیرون و عذر میخواهم. پدرم فکر میکرد مسئله من با مصطفی تمام شده، چون خودم هم مدتی بود حرفش را نمیزدم پرسید: چی شده؟ چرا؟ بیمقدمه، بیآنکه مصطفی چیزی بداند، گفتم: من پس فردا عقد میکنم. هر دو خشکشان زد. ادامه دادم: من تصمیم گرفتم با مصطفی ازدواج کنم، عقدم هم پس فردا پیش امام موسی صدر است. فقط خودم مانده بودم این شجاعت را از کجا آوردهام! مصطفی اصلاً نمیدانست من دارم چنین کاری میکنم. مادرم خیلی عصبانی شد. بلند شد با داد و فریاد، و برای اولین بار میخواست من را بزند که پدرم دخالت کرد و خیلی آرام پرسید: عقد شما باکی؟ گفتم: دکتر چمران. من خیلی سعی کردم شمارا قانع کنم ولی نشد. مصطفی به من گفت دیگر نتیجهای ندارد و خودش هم میخواست برود مسافرت. پدرم به حرفهایم گوش داد و همانطور آرام گفت: من همیشه هرچه خواستهاید فراهم کردهام، ولی من میبینم این مرد برای شما مناسب نیست. او شبیه ما نیست، فامیلش را نمیشناسیم. من برای حفظ شما نمیخواهم این کار انجام شود. ادامه مطلب ... «اي دنيا و اي حيات، با همه زيباييهايت با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه كوهها، آسمانها، درياها و صخره هايت، با همه وجود وداع مي كنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خدا مي روم و از همه چيز چشم مي پوشم.
ادامه مطلب ... مصطفی به روایت غاده ـ 2 بالاخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود موسسه، رفتم در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی و گفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم. فکر میکردم که کسیکه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او میترسند باید آدم غسیای باشد، حتی میترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیرکرد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضعی خاص گفت: شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم زودتر از اینها منتظرتان بودم. مثل آدمی که مرا از مدتها قبل میشناخته حرف میزد. عجیب بود. به دوستم گفتم: مطمئنی که دکتر چمران این است؟ مطمئن بود. ادامه مطلب ... درباره وبلاگ «روحیهی پر نشاط و دلهای پاك دانشجویان این امید را به انسان میبخشد كه نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده فرآوردهی دانشگاه جمهوری اسلامی چمرانها باشند.» آخرین مطالب نويسندگان پیوندهای روزانه پيوندها |
|||
![]() |